تبليغاتX
موزیک - شعر - عکس و.....
عدم حذف غيرممکن در زندگي (ارسالی از طرف یک دوست)

روزي سرخپوستي در جنگل گردش مي‌کرد. او يک تخم عقاب را روي زمين ديد و به خيال اينکه يک تخم مرغ معمولي است آن را در لانه يک مرغ گذاشت. جوجه عقاب نيز همانند ديگر جوجه‌هاي مرغ از تخم بيرون آمد و مانند آنها شروع به راه رفتن و دانه خوردن کرد. يک روز ، عقاب کوچک که اندکي بزرگتر شده بود متوجه پرواز پرنده باشکوهي در آسمان شد. پرسيد اين چه پرنده‌اي است؟ مرغ پاسخ داد: اين يک عقاب است. زيباترين و قدرتمندترين پرنده دنيا! عقاب کوچک با خود انديشيد که چقدر خوب بود اگر او هم عقاب بود و مي‌توانست مثل عقاب پرواز کند، اما چون باور داشت که يک جوجه مرغ معمولي است خيلي زود همه چيز را فراموش کرد و تمام عمرش را مثل يک مرغ خانگي زندگي کرد!

 جايي در مغز شما قرار دارد که سالهاست در آن بذرهاي موفقيت خفته‌اند و حال آنکه اگر اين بذرها را در مغز خود فعال کنيد با قدرت رشد خود مي‌توانند شما را به اوج برسانند.

 

سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 10:58| نویسنده : ابراهیم |
علت دروغ گفتن مردها... ...
 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

" آره " هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره...

شنبه دهم آذر 1386 ساعت 13:6| نویسنده : ابراهیم |
مدیریت وقت(یک داستان زیبا و آموزنده ارسالی توسط یک دوست)

 پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی را روی میز گذاشت.وقتی کلاس شروع شد, بدون هیچ کلمه ای, یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه تایید کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تایید کردند.
دوباره پروفسور ظرفی از ماسه برداشت و داخل شیشه ریخت و خوب, البته ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند.او یک بار دیگر پرسید که که آیا ظرف پر است و دانشجویان یک صدا گفتند: " بله ".
سپس پروفسور دو فنجان قهوه از میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد."در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم" همه دانشجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست, پروفسور گفت: من می خواهم که متوجه این مطلب بشین که: این شیشه نمایی از زندگی شماست, توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند. خدا, خانواده تان, فرزندانتان, سلامتی تان, دوستانتان و مهمترین علایقتان. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند, باز زندگیتان پابرجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان, خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند.مسایل خیلی ساده.
پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهید, دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی ماند. درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید, دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمی ماند. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید, با فرزندانتان بازی کنید, زمانی را برای چک آپ پزشکی بگذارید, همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشید. اول مواظب توپهای گلف باشید. چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند. موارد دارای اهمیت را مشخص کنید. بقیه چیزها همان ماسه ها هستند.
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: "پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟" پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی.

این فقط برای این بود که به شماها نشان بدهم که مهم نیست که زندگیتان چه قدر شلوغ و پر مشغله است. همیشه در آن جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست

شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 3:48| نویسنده : ابراهیم |
یک مطلب از یک دوست

آدمها فکر ميکنند ، عشقشون عشق ليلي و مجنونه. اما يادشون ميره که ليلي و مجنون هيچ وقت به هم نرسيدند.آدمها فکر ميکنند ، مثل رستم شجاع و دلير هستند. اما يادشون ميره رستم پسر خودش رو کشت.آدمها در پي يافتن نوش دارويي براي زخم خويشند ، اما يادشون ميره که همون نوش دارو هيچگاه به درد سهراب نخورد.آدمها دنبال كسي هستن كه بياد و خوشبختشون كنه ! كجاست كسي كه من خوشبختش كنم ؟آدمها فکر ميکنند عشق کوره. اما نمي دونند که تنها عشقه که بينا است

دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 3:48| نویسنده : ابراهیم |
چند مطلب کوتاه!!!!

هيچوقت دل به کسي نبند چون اين دنيااينقدرکوچيکه که دو تادل کنارهم جانميشه ولي اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني

به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه 

 دو تا جوجه از بچگي عاشق هم بودند اما وقتي بزرگ شدند ديدن هردوتا شون خروسن(نتيجه اخلاقي تا وقتي جوجه اي عاشق نشو

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 11:3| نویسنده : ابراهیم |
داستان زيبايي از پائولوكوئيلو

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 20:44| نویسنده : ابراهیم |
یک داستان جالب!!!

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
 
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل
  بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
 
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
 
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.

 

 

جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 1:10| نویسنده : ابراهیم |
یک مطلب ارسالی زیبا ازطرف یک دوست

مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشماتو ميبندي؟ يا وقتي گريه کني چشما تو ميبندي؟ حتي بخواي

کسي روببوسي چشماتو مي بندي؟

چون قشنگترين چيزهاي اين دنيا قابل ديدن نيست!!!

با تشکر

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 6:52| نویسنده : ابراهیم |
بیوگرافی استاد مرحوم ناصر عبداللهی

ادامه مطلب..


ادامه مطلب
شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 0:35| نویسنده : ابراهیم |
مصاحبه آقای رضا صادقی (سلطان مشکی ایران)

 مصاحبه ی بسیار عالی با سلطان مشکی ایران همان سیاه پوش دوست داشتنی

آقای رضا صادقی عزیز

      www.takpmc.com

     مصاحبه  در ادامه متن...


ادامه مطلب
جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 0:22| نویسنده : ابراهیم |
عید قربان بر تمامی مسلمانان جهان و بخصوص هموطنان عزیز مبارکباد

عید قُربان (در عربی: عید الأضحی، در ترکی: Kurban Bayramı) یکی از روزهای فرخنده در تقویم اسلامی است....

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 1:7| نویسنده : ابراهیم |
چند مطلب ارسالی از دوستان

 

خوشبخت ترين فرد کسي است که بيش از همه سعي کند ديگران را خوشبخت سازد!!

محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش آورد

اگه هم بخوای درش بياري بايد اونو بشکني!!!

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کنی!!!!

هميشه بياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آنچه را که اندوهگينت مي سازد اما ... هرگز فراموش مکن به ياد داشته باشي آنچه را که شادمانت مي سازد!!!!!

با تشکر از دوستان عزیزی که این  مطالب زیبا را ارسال نموده اند

یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 0:33| نویسنده : ابراهیم |
یک داستان بسیار زیبا و آموزنده ارسالی توسط یک دوست

 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت.

با تشکر از دوست عزیزی که این داستان زیبا را فرستاده است لطفا ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید....


ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 0:13| نویسنده : ابراهیم |
یک متن قشنگ ارسالی از طرف یک دوست

 

يک شب خوب تو آسمون يک ستاره ي چشمک زنون خنديد و گفت:"کنارتم تا آخرش تا پاي جون ... ستاره ي قشنگي بود آروم و نازو مهربون...ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون...اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره جون!! ماهه اومد ستاره رو دزديد و برد نا مهربون...ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون...!!! حالا شبا به ياده اون چشم مي دوزم به آسمون....

با تشکر

یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 17:25| نویسنده : ابراهیم |
یک جمله زیبا ازناپلئون بناپارت

آنكس كه به من اعتماد ميكند از آنكس كه مرا دوست دارد يك قدم جلوتر نهاده است!!

یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 17:13| نویسنده : ابراهیم |
تبریک به مناسبت دریافت مدال طلا توسط حسین رضا زاده

با عرض سلام خدمت کلیه هموطنان عزیز در تمام دنیا پیروزی افتخار آفرین

 حسین رضا زاده و کسب اولین مدال طلای المپیک آسیایی دوحه را توسط ایشان

تبریک عرض میکنم.

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 21:13| نویسنده : ابراهیم |
یک داستان جالب و آموزنده

تله موش


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.....

 لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید

لطفا نظرتونو برام بنویسین


ادامه مطلب
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 21:9| نویسنده : ابراهیم |
یک داستان غم انگیز

یک داستان غم انگیز

جمعه سوم آذر 1385 ساعت 15:25| نویسنده : ابراهیم |
یک جمله زیبا از چارلي چاپلين

 دنيا انقدر وسيع است كه براي همه ي مخلوقات جايي هست.به جاي انكه جاي كسي را بگيريد تلاش كنيد جاي واقعي خود را بيابيد.

(چارلي چاپلين )

پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 14:48| نویسنده : ابراهیم |
در حاشیه شایعات اخیر در مورد خانم زهرا ابراهیمی

با سلام خدمت دوستان عزیز

دیروز به طور اتفاقی مطلبی را در مورد این هنرپیشه عزیز خواندم و بسیار متاثر شدم. متاثر نه از بابت اینکه ایشون واقا در آن فیلم کذایی بودن یا نه بلکه از بابت انتشار چنین شایعاتی در مورد هتک حرمت یک هنرمند یا اصلا در مورد یک هموطن و بخصوص در مورد یک هنرمند خانم

لذا تنها کاری که از دستم میاد اینه که در این جا  متن نامه ای از زهرا امیر ابراهیمی را که برای واکنش به این جریانات از طریق خبر گزاری انتخاب نقل شده  برای مطالعه شما دوستان قرار بدم.

لطفا متن مذکور را در ادامه مطلب مطالعه نمایید:

به امید روزی که شاهد چنین وقایع دردناکی در جامعه نباشیم

انشالله


ادامه مطلب
دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 23:13| نویسنده : ابراهیم |
درباره وبلاگ
با سلام خدمت دوستان عزیز
با آرزوی سربلندی کشور عزیزمان ایران و موفقیت شما عزیزان در تمام مراحل زندگی از همه شما دوستان خواهشمندم جهت دلگرمی و همچنین هر چه بهتر کردن محتوای این وبلاگ حتما در قسمت نظرات مرا از پیشنهادات و انتقادات مفیدتان بهره مند نمایید. با تشکر
پیوندهای روزانه
طراح قالب

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :


دانلود RssReader

Powered By
BLOGFA.COM

رادیو فردا
Stats Maker